تبليغاتX
اندیشه

اندیشه

ای برادر تو همه اندیشه ای ... مابقی خود استخوان و ریشه ای

 

 

 زمکر حق مشو ایمن اگر صد بخت بینی تو... بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو

 

که مکر حق چنان تند است کز وی دیده ی جانت... تو را عرشی نماید او وگر باشی زمینی تو

 

گمان خاینی می بر تو برجان امین شکلت... که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو

 

خریدی هندویی زشتی قبیحی را تودرچادر... توساده پوستین برروی زهره روی چینی تو

 

چو شب درخانه آوردی بدیدی روش بی چادر... ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو

 

دراین بازار طراران زاهد شکل بسیارند... فریبندت اگرچه اهل وباعقل متینی تو

 

مگر فضل خداوند خداوندان شمس دین... کند تنبیه جانت را کند هردم معینی تو

 

ببین آن آفتابی را کش اول نیست ونی پایان ... که اندردین همی تابد اگرازاهل دینی تو

 

به سوی باغ وحدت رو کزو شادی همی روید... که هرجزوت شود خندان اگردرخود حزینی تو

 

 

 

بحث سر حلوای شیطانی و ظواهر فریبنده ی بعضی امور بود که وقتی پرده برداری می شند و به باطنشون پی می بریم می بینیم که بسیار زشت وتنفر آورند. به ظاهر حلوایی رومی بینیم خوش آب ورنگ وخوش بو... ولی بعداز خوردن می فهمیم که لجن بوده!!!

 

دنیا پره از این مظاهر وکار ما پرده برداری ازاین ظواهر ودیدن باطن حقیقی اون هاست.

 

ابراهیم (ع) به ظاهر دردل آتش میره ومی سوزه وجان خود را از دست می ده ولی درحقیقت قدم درباغ سرسبز امنی گذاشته وجان تازه ای  می گیره!

 

به ظاهر خانواده اش را وارد بیابانی خشک ولم یزرع کرده که زنده ماندن درآن بعید به نظر می رسه ولی درحقیقت بازی دیگری پشت پرده درجریان بوده. بازی سعی وعشق. که یافتن آب به عشق است نه به سعی اما پس از سعی.

 

که به ظاهر هاجر یک زن سیاه پوست کنیز کم مقام ودرجه( از نظر عرف اجتماعی) است که هیچ گونه مزیت شاخصی ندارد به جز یک دامن پاک وخلوصی پاک تر.

 

این زن سیاه پوست کنیز به مقامی رسیده که  نماد دامن او را هرساله حجاج خانه ی خدا دور می چرخند وطواف می کنند!!! چه شده بودمگر؟ چه اتفاقی رخ داده بود؟ چه داشت این زن؟ چه کرده بود او؟!

 

هیچ.

 

دست دیگری درکار است.

 

وقتی گفت تو نبودی که تیرانداختی بلکه خدا بود که تیرانداخت چه میخواست به گوش دل من برساند؟!

این چه تلنگری بود؟

چه میخواست به من بفهماند هنگامی که گفت : آنان که گفتند خدایشان الله است وسپس استقامت کردند نه خوفی دارند ونه حزنی ...

هیچ خوفی؟ هیچ غمی؟ هیج جا؟ هیچ زمان؟!

 

ومگرنگفت که من زنده می کنم ومی میرانم. می خندانم ومی گریانم؟!

من اگرخدا رو قبول داشته باشم به خدایی دیگه نباید هیچ غمی داشته باشم هان؟ هیچ ترسی نباید داشته باشم. چه بهشتی امنی میشه! چرا به این بهشت نمی رسم؟!

 

صبر کن ببینم

 

مگه من ...

 

 

 قلم افتاد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:33  توسط معصومه   |